آذرآبادگان،آن قلب همیشه تپنده ایران در سرشت گیتی گرفتار شد و فاجعه ای انسانی به بار آمد.آن عزبزان دیگر به ما بر نمی گردند اما باید به سراغ داغدیدگان بلازده برویم،با آنان همدردی کرده و زندگی آینده شان را دوباره سازی کنیم.
از این دوردست کاری شایان و درخور شأن آن مردم پیشتاز بر جانفشانی های میهنی،در حال حاضر از من برنیامد جز غم و ماتمی که بر دیگر ماتم هایم افزود.
دست خالیِ آن مردمانی را می بوسم که با همت خودیاری به سراغ هموطنان می روند و آنان را تنها نمی گذارند.

 

بلا دور،تنتان سالم و دلتان همیشه بی غم باد.
محمدرضا شجریان 

 

بر گرفته شده از سایت دل آواز


چند روز پیش بود که بهشب،یک عکس از آثار هنرمند و عکاس دوست داشتنی استان،حسن بردال را در وبلاگش به اشتراک گذاشت.به اعتقاد بهشب،برخی از عکس های این هنرمند به شدت قابلیت داستان شدن را دارد.او از خوانندگان وبلاگش خواسته بود تا در مورد این عکس داستانی بنویسند.داستان من اینچنین است:

حدود نه سال گذشته بود.آن زمان نوجوانی بود 17،18 ساله با برنامه هایی بزرگ در سر. باخبری که امروز بصورت اتفاقی از رادیوی اتاقک نگهبانی شنیده بود،یکهو پرت شده بود به نه سال پیش.
-کجا می ری مادر؟
-دارم می رم با امید بالای تپه درس بخونیم.
-صبر کن اسفند بیارم... پیر شی مادر،دیر نکنی به شب بخوریا... برو مواظب خودت باش.
-باشه.خداحافظ.
دوست دارد هرچه زودتر مقطع پیش دانشگاهی را تمام کند و کنکور و کنکوریان را به مبارزه بطلبد.این حس مبارزه جویی را از عموی شهیدش به ارث برده است.بر خلاف همکلاسی هایش اشتیاق فراوانی برای ورود به دانشگاه دارد. سعید امیدِ اول مدرسه است.معلم هایش بسیار دوستش می دارند و علی رغم توان اندک مالی خانواده اش و محروم بودن از خیلی مسائل شانسش در قبولی با رتبه عالی در دانشگاه را زیاد می دانند.همانطور که غرق در افکارش خود را پشت صندلی کلاس درس دانشگاه تصور می کند،کوچه ها را یکی یکی پشت سر می گدارد تا به خانه امید می رسد.
-کجایی بابا!یک ساعته منو دم در کاشتی.
-مامانم؛خودت که میشناسیش.
-اوه،خوبه هنوز کنکور نیومده و امتحان ندادی و نتیجه معلوم نیست.خب،تک فرزند بودن این دردسرا رو هم داره دیگه... حالا کجا بریم؟
-تپه همیشگی.
-بریم... راسی من کتاب هندسه ام رو هم آوردم.
-خوبه.اول هندسه رو مرور می کنیم بعدش فیزیک.
روی تپه بلند خارج شهر مشرف به نخلستان های اطراف سخت مشغول مطالعه اند.چیزی به غروب آفتاب نمانده و هوا گرگ و میش است.
-ولش کن سعید،فردا جوابش رو از آقای صادقی می پرسیم.
-یکم دیگه صبر کن،دارم به جواب می رسم.اگه شتابش رو صفر در نظر بگیریم شیبش میشه...
-پاشو دیگه سعید.الان شب میشه مامانت نگرانت میشه ها.
باشه بابا. تا تو کتابا رو جمع میکنی منم غروبو تماشا می کنم. می دونی که عاشق این لحظه ام.
-دیونه!
-ببین امید چقد قشنگه.
-آها.
سعید با ذوق و شوق و با خنده ادامه داد:
-ببین،ببین رفت پشت کوه.چه با شکوه. الان وقتشه پرنده ذهنت رو به پرواز درآری و به اهدافت فکر کنی.
-اوه اوه اوه.چه قلمبه سلمبه هم حرف می زنه. دیگه داری خسته ام می کنی.پاشو پاشو.دِ یالله دیگه.
سعید همانطور که لبخندی از سر رضایت بر لب داشت و به دور دست ها خیره شده بود گفت:
-میدونی امید! تو راه که میومدم به این فکر می کردم که اولین کاری که بعد از گرفتن مدرک مهندسیم می کنم اینه که یه خونه واسه خودم می سازم.یه خونه اصولی،استاندارد و خیلی بزرگ. بابا و مامانمم میارم پیش خودم. یه قسمت واسه اونا یه قسمتم واسه خودم و ر...
-چی؟چی؟ واسه خودت و کی؟ ر؟ ای ناقلا! ما رو باش به خیال خودمون تو همه اش به فکر درس و مشق و کتاب و جزوه ای و به چیز دیگه فکر نمی کنی. زود باش بگو این عروس خوشبخت کیه؟
-چی می گی تو واسه خودت؟
-باشه نگو. حالا که اینطور شد منم نمی گم امروز تو نامه ام واسه آرزو چی چیا نوشتم...
اما سعید اصلا حواسش به حرف های امید و داستان عشقش به آرزو نیست.او در فکر پی و شالوده خانه استاندارد و خیلی بزرگ اش است.
شب شده است. شهر به خواب رفته و همه در حال استراحتند.آخ که در این هوای سرد زیر پتوی گرم و نرم و بعد از یک روز پر کار خواب چه کیفی می دهد.سعید ضبط صوتش را به گوشش چسپانده و به کاست موسیقی ایرانی ای که تازه از پدرش کادو گرفته گوش می دهد.
دمدمای صبح است.آرامش،سکوت و دیگر هیچ.
ناگهان...
-به اطلاع عموم هم میهنان عزیز می رساند متأسفانه ساعت 5:26 دقیقه صبح امروز زمین لرزه ای به قدرت 6/6 ریشتر شهرستان بم در استان کرمان را لرزاند...
الان حدود نه سال است که سعید در آسایشگاهی در کرمان ساعت ها به دور دست خیره شده و به غروبِ آفتابِ خیالی اش نگاه می کند. اما دیگر نه با لبخند،نه با امیدو نه با پرواز پرنده خیال... دیگر نه مادری هست،نه خانه ای،نه امیدی،نه آرزویی و نه حتی... رؤیایی!
تنها دلخوشی اش شده است دستگاه پخش سی دی ای که به تازگی یکی از فامیل های دورشان از تهران برایش ارسال کرده.
«از درون خسته سوزان،می کنم فریاد،ای فریاد،ای فریاد». استاد شجریان می خواند و او هدفون به گوش همچنان که به افق بی انتها می نگرد تمام وجودش جمله زبان می شوند و تکرار می کند:ای فریاد... ای فریاد...

برای دیدن عکس در وبلاگ بهشب اینجا؛و بر ای خواندن داستان های دیگر اینجا را کلیک کنید.

6.ذکر حبیب عجمی،رحمة الله علیه

آن ولیّ قبّة غیرت،آن صفی پرده وحدت،آن صاحبِ یقینِ بی گمان،آن خلوت نشین بی نشان،آن فقیر عَدَمی،حبیب عجمی-رحمة الله علیه.

در سخن مشایخ است که کرامات درجه چهاردهم طریقت است و اسرار علم در درجه هشتادم،از جهت آنکه کرامات از عبادتِ بسیار خیزد و اسرار از تفکرِ بسیار.

7.ذکر ابو حازم مکّی،رحمة الله علیه

آن مخلص متّقی،آن مقتدای مهتدی،آن شمع سابقان،آن صبح صادقان،آن فقیر غنی،او حازم مکّی-رحمة الله علیه.

و گفت:اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاریِ آخرت.

8.ذکر عُتبة ابن الغلام،رحمة الله علیه

آن سوخته جمال،آن گمشده وصال،آن بحر وفا،آن کانِ صفا،آن خواجه ایام،عتبه بن الغلام-رحمة الله علیه.

نقل است که عتبه را دیدند جایی ایستاده،و عرق از وی می ریخت. گفتند:حال چیست؟ گفت:در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند،ایشان را از این دیوار همسایه پاره یی کلوخ باز کردم تا دست بشویند.هروقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندین عرق از من بچکد اگرچه بِحِلّی خواسته ام.

9.ذکر رابعه،رحمة الله علیها

آن مخدّره خِدر خاص،آن مستوره ستر اخلاص،آن سوخته عشق و اشتیاق،آن شیفته قرب و احتراق،آن گمشده وصال،آن مقبول الرجال،ثانیة مریمِ صفیّه،رابعة العدویه-رحمة الله علیها.

نقل است که وقتی یکی را دید که عصابه یی به سر بسته بود گفت:چرا عصابه بسته یی؟ گفت:سرم درد می کند. رابعه گفت:تو را چند سال است؟ گفت:سی سال است. گفت:بیشترِ عمر در درد و غم بودهیی؟ گفت:نه. گفت:سی سال تنت درست داشت.هرگز عصابة شکر بر نبستی،به یک شب که درد سرت داد،عصابة شکایت در می بندی؟

نقل است که جماعتی از بزرگان برِ رابعه رفتند. رابعه از یکی پرسید:تو خدای را از بهر چرا پرستی؟ گفت:هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می باید کرد،ناکام از بیم و هراس. دیگری گفت:درجات بهشت منزلی شگرف دارد،پس آسایش موعود است. رابعه گفت:بد بنده یی بُوَد که خداوند خویش را از بیم و خوف عبادت کند یا به طمع مزد. پس ایشان گفتند:تو چرا می پرستی خدای را اگر طمع بهشت نیست. گفت:الجارُ ثمَّ الدّار! گفت:ما را نه خود تمام است،که دستوری داده اند تا او را پرستیم،اگر بهشت و دوزخ نبودی او را طاعت نبایستی داشت،استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبّد او کنند.

و گفتی:خداوندا! اگر تو را از بیم دوزخ می پرستیم،در دوزخم بسوز! و اگر به امید بهشت می پرستیم،بر من حرام گردان! و اگر برای تو تو را می پرستیم،جمال باقی دریغ مدار!

10.ذکر فُضیل عیاض،رحمة الله علیه

آن مقدّم تایبان،آن معظّم نایبان،آن آفتاب کَرَم و احسان،آن دریای وَرَع و عرفان،آن از دو کَون کرده اِعراض،پیر وقت،فُضیل عیاض-رحمه الله علیه.

گفت:چون عمر بن عبدالعزیز را به خلافت نصب کردند،سالم بن عبدالله و رَجاء بن حیوه و محمد بن کعب را بخواند،و گفت:من مبتلا شدم بدین بلیّات.تدبیر من چه چیز است که این را بلا می شناسم اگرچه مردمان نعمت می دانند. یکی گفت:اگر می خواهی فردا از عذاب خدای نجات بُوَد پیرانِ مسلمان را چون پدر خویش دان،و جوانان را برادر،و کودکان را چون فرزندان نگاه کن؛با ایشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند.

گفتند: اصلِ دین چیست؟ گفت:عقل. گفتند:اصلِ عقل چیست؟ گفت:حِلم. گفتند:اصلِ حلم چیست؟ گفت:صبر.

و گفت:هرکه از خدای بترسد،جمله چیزها از او بترسد؛و هرکه از خدای نترسد،از جمله جیزها بترسد.

و گفت:سه چیز مجویید که نیابید؛عالِمی که علم او به میزان عمل راست بُوَد مجویید که نیابید و بی علم بمانید،و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بُوَد مجویید که نیابید و بی عمل بمانید،و برادری بی عیب مطلبید که نیابید و بی برادر بمانید.

و گفت:متوکّل آن بُوَد که واثق بُوَد به خدای-عزّ و جلّ-که نه خدای را در هرچه کند متهم دارد و نه شکایت کند.یعنی ظاهر و باطن یک رنگ بُوَد در تسلیم.

و گفت:جنگ کردن با خردمندان آسان تر است که حلوا خوردن با بی خردان.

و گفت:اگر مرا خبر آید که «تو را یک دعا مستجاب است،هرچه خواهی بخواه!» من آن دعا در حقّ سلطان صرف کنم،از بهر آنکه اگر در صلاح خویش دعا کنم،صلاح من بُوَد تنها؛و در صلاح سلطان،صلاح همه خلق بُوَد.

و گفت:دو خصلت است که دل را فاسد کند؛بسیار خفتن و بسیار خوردن.